![]() |
![]() |
|
| من یک موشم |
|
باز هم غمگینم..................دوباره دلم گرفته...........تازه اومد........حوصله اش رو ندارم...........حرفی هم ندارم بزنم.چز دلخوری و ..........چی بگم همون حرفهای همیشگی..........چیزی که عوض نشده .....و نخواهد شد چشمش هم که به اونها افتاده...........حسابی هم که پرش کردن.......با وحود اینکه ...........اما حالا............فردا باز باید برم خر حمالی مثل همیشه.واسه چی !!!!هیچی........این هم بحت و اقبال ما.............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:9 توسط موشی |
|
|
من یک بازنده بودم یه بازنده واقعی..... همه جا باخته بودم.............حتی اینجا.....جایی که مثلا می بایست ...............حتی توی ..........من..............دیگه چیزی ندارم که از دست بدم.قبلا هم نداشتم.........دیگه حالا که .........هر چند که فرقی نمیکرد.............باز هم نتیجه یکی بود.........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:54 توسط موشی |
|
|
مامانم خیلی دلش برام سوخته بود...............
راستش منم بعد از شنیدن اون خبر......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:43 توسط موشی |
|
|
در طی یه مراسم مسخره کار خودشون رو کردن. کار اشتباهی که.............در یک کلام باید گفت هزاران تاسف برای ادمهایی که احمقند و همجنان هم اصرار دارند در نادانی خود بمونند و بپوسند.... چیز دیگه ایی نمیشه گفت.تاسف..........تاسف....تاسف..............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4:59 توسط موشی |
|
|
همه مردها یک جورند. همه دورغگو و مزور و در کل همه هنرپیشه و همیشه در حال بازی کردن و بازی دادن. وقتی بخوان دل کسی رو بدست بیارن چنان با دل طرف راه میرن که............اما خرشون که از پل میگذره......................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:31 توسط موشی |
|
|
کاملا معلوم بود که منتظر این یارو دختره بود.چون با دیدنش اصلا نعجب نکرد. یکی دو روز پیش گفت که ..........اما نگفت که امروز منتظر این دختره است. چقدر هم عجله داشت.حاضر بود لباس پاره بپوشه اما زود خودش رو برسونه اینجا.......البته گفت با من بیا خوب من هم اومدم از از چیزی خبر نداشتم. نمیدونستم که........تازه دختره وقتی اومد........معدرت هم خواست که دیر کرده.........انگار خیای وقت بود همدیگر رو میشنا ختن. و بارها با هم کار کرده بودن.........همون مواقع که میگه میرم کتابخونه درس بخونم.......یا خلاصه........تازه همین الان میخواد یه بار دیگه هم بیاد با هم درس بخونن.انگار بار اولشون هم نبوده........تازه کلی هم تشکر کرد که براش منتظر شده تو..............به قول مامانم من انتظار زیادی دارم از این ادم.........عحب سرنوشی دارم من.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:28 توسط موشی |
|
|
من کلا تو چیزی شانس ندارم. کلا ادمی بدون شانس. از هر چی هم که بدم میاد سرم میاد. عطسه میکنیم اونها با خبر میشن. همیشه از ادمهای این طوری متنفر بودم.ادمهایی که این طوری اویزون باشن. دقیقا همون هم سرم اومد.اون خیلی اویزونه.به شدت وابسته است.بر عکس اونچه میگفت و وانمود میکرد خیلی هم بهشون نزدیکه و هر چی میشه رو از سیر تا پیاز میذاره کف دستشون..........اون دروغ میگفت.........اون یه دوروغ اون یه دوروغ گو به تمام معناست........حالا من موندم و با این ادم.........و نمیدونم چه کنم........دیگه الان برای خیلی حرفها خیلی دیره .........خیلی دیر.........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 22:29 توسط موشی |
|
|
اصلا حوصله نداشتم. حرفی هم برای زدن نداشتم.خیلی سعی کرد تا با هام چند کلمه ایی حرف بزنه اما نتونست. گاهی خیلی ساکت میشدم. تو خودم فرو میرفتم.شاید اغلب این طوری بود.خیلی سعی کرده بودم این طوری نباشم.موهام خیلی بد ترکیب شده بود. اما اصلا فرصت نمیکردم برم ارایشگاه.حسابی از ریخت افتاده بودم............اگز واقعا پول نداشتن چرا پس ۲ تا کامپیوتر خریده بودن....اون desk top رو تازه همین چند ماه پیش گرفته بودن.۲ هفته پیش هم یه lap top خریدن. .......خیلی جالبه.........هیچ کس باور نمیکنه که تا حالا یه کادو هم واسه من نگرفتن اون هم یه تازه عروس.....فکرش زو بکن.اون از وضع مراسم ........این هم بعدش. فقط یه ساعت مچی و یه قاب عکس بدترکیب به عنوان هدیه عروسی از طرف خانواده داماد به عروسشون نه حتی یه لباسی. یع گردن بندی ...........هیچی.......... اما من واسه عیدی برای همشون سعی کردم یه چیزی بگیرم با کلی مشکلات...........اما اونا ..........بابا و ننه اش بهش گفته بودن رو ما حساب نکن واسه مراسم.زندگیت هم پای خودت.ما هیچ کمکی نمیتونیم بهت بکنیم....البته کمکشون تو سرشون بخوره. خدا رو شکر که محتاج شون نیستیم.اما خوب ابنها یه احترامه...........لیاقت ندارن .....لیاقتوشون همون دخترایی که.......یکیش لنگه دختر خودشون.............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 7:54 توسط موشی |
|
|
من یکی از شانس ترین ادمها بودم. همه فقط ضغف های من رو میدیدن. من همیشه بیشتر مورد انتقاد و سزرنش بودم تا تشویق و ترغیب. تا اینکه در یکی از روزهای سرد زمستانی به کلی نامید شدم و برای همیشه تصور کردم جدا یکی از احمق ترین ادمهای روی این کره خاکیم.اون روز تلخ و سرد زمستانی با خودم فکر کردم ..................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:48 توسط موشی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:14 توسط موشی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:20 توسط موشی |
|
|
من یک گوشت قربونی به تمام معنا بودم همیشه...........اونجا یه جور حالا اینجا هم یه جور...
کاری میکنند که ادم دست به کارهایی بزنه که......... تازه داره به من درس میده.......تو اگه بلد بودی میخواستی خودت ...... با این کارهاشون هیچی از پیش نمیره که هیچ تازه بدتر هم میشه..... دیدی اون دفه رو....این هم که فقط ادم متظاهریه فقط ظاهر رو حفظ میکنه اما بعد میاد غر غر شو پیش من میکنه.....اونها که اون موقع نیستن که غر غر هاشو و جرفهای ناراجت کننده ای رو که میزنه به من رو گوش بدن. وقتی هم بگی این طوری گفته. تازه دست بالا بلند میشن که بله خودت خواستی......نمیگن ما چه کار کردیم....همیشه خودشون رو بیگناه جلوه میدن...و بعد هم همه چیز رو گردن من میندازن....این کارها فعلا شاید اصلا فایده نداشته باشه ...همه چیز رو بدتر میکنه...و چندان نتیجه ایی نداره... جالا ایشون هم اومد این وسط چرت و پرت بیشتری بگه...و وضیعت رو بیشتر بهش گند بزنه.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:6 توسط موشی |
|
|
همه تاوان پس میدن ما هم تاوان پس میدیم اما مال ما کجا و مال بقیه کجا!!!تفاوت و بی عدالتی ها در همینه دیگه...........اگه همه چیز بسته به میزان اعتقادباشه پس اون کسی که اعتقاد نداره یا کمتر داره که باید ۲ تا تاوان پس بده نه یکی!! هم واسه اینکه اعتقاد نداشته هم واسه کاری که کرده. اما میگن این تاوان نداره که چون نمیدونسته .ندونستن هم که تاوان نداره. اما اون که اعتقاد داشته بیشتر پس میده چون دانسته انجام داده. ولی این عدالت نیست....
من یکی که همیشه بدجوری مجازات شدم. به شدید شکل ممکنه ! یه جورایی تقریبا نابود میشم. اما بقیه راست راست راه میرن بدون کوچکترین مشکلی..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 6:10 توسط موشی |
|
گاهی فکرمیکردم میخواد منو امتجان کنه اما بارها که درموقیت مختلف دیدمش فهمیدم نه.هنوز تو ......... بودیم که با اون یارو رفته بود خونه اش.اون هیج وقت عوص نمیشه .حتی اکر هم بخواد.......مسخره تر اینکه از اونهای دیگه ایراد میگیره................به اینحایی ها............میگه جرا..............من فکرمیکردم مثل بقیه نیستم که بخوام کسی رو تغییر بدم اما مثل اینکه من هم ..............شاید هم ...............اما باز هم همونه...............اگه این یه امتحانه...........اگه من ............جرا من..............از من بدبحتر نبود.............من...............خیلی بدبختم.................جقدر باید سختی بکشم...............واسه چی...............من تو این موارد خیلی حسودم....................یغنی هی من باید بجنگم.............تا کی.............اخرش که چی..................حالا که اولشه وای به بغدش...............حالاکه من جوونم.............همه جورفداکاری هم که واسش کرم...............ابن طوره وای به بعدها که شلوارش............هی میگه تو به من اعتماد نداری.............چه طوری داشته باشم............تو جه میکنی تا اعتماد من. حلب کنی حز اینکه با کارات بدتر نشون میدی که ادم قابل اعتمادی نیستی و هر دفه هم بیشتز ثابتش میکنی....................تا اون موفق دیگه جیزی از من نمونده.............اینقدز پیر و زشت شدم که....................ببین اون موقع چه میکنه................خالا که.................این ها رو به کی بگم به مامانم هم که میگم بدتر میشه...................دندونم شکست...............تازه اول بدبختیه................این از اونهایی که مثل مردهای ایرانی هم میخواد خدا رو داشته باشه هم خرما رو.............از خونه بابام اومدم از صبح تا شب دارم جون میکنم.........کار میکنم.........با همه چیزش میشازم اخرش هم مزد دستم رو این طوری میده.............مردها مو-ودات نمک مشناسی هستن........... فداکاری وعشق جه میدونن چیه...........مخشوشا اگه همه چیز رو مفتی مفتی به دست اورده باشن.................اون منو بی هیج بهایی به دست اوردوخیلی راجت...............خودش هم میگه باورش نمیشده من دوستش داشته باشم...............اخه چرا من............بابایی جرا........جرا من.........تو که دیدی من جقدر بدبختم.................از ختی قبل از..............هز چند وقت یه بار............یه چشمم اشک بوده و................. دردش میزنه به گوشم............بی چاره مامانم..................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 15:42 توسط موشی |
|
|
هنوز باورم نمیشه که دوستم داشته باشه...
اخه هیچ کسی منو دوست نداره...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 7:7 توسط موشی |
|
|
واه واه ادم شاخ درمیاره به چه ابعادی !!!!!!!!!!!!!! وقتی خریت یعضی از این انسانهای قرن ۲۱ زو میبینه!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم واقعا خرن یا خودشون رو .............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فدای چه کسانی میشن. به چه کسانی عشق می ورزند.!!!!! چه کسانی شخصیت های محبوبشون هستن.!!!!! تازه نسل امروز هم هستن.تازه دانشحو هم هستن و تازه...................ادم چی بگه...................فقط میشه گفت حیرتا....................از این جماعت با این همه حماقت..........
هه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 7:57 توسط موشی |
|
|
داره مور مورم میشه ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:41 توسط موشی |
|
|
تو این مدت همش منفی نوشتم.اما حالا یه خورده هم بذار مثبت باشم کارو بار خوبه. بد نیست. یعنی بهتر شده. روابطمون هم بهتر شده با هم......نذاشتیم زندگی ماشینی همه چیز رو نابود کنه.......از این به بعد هم باید بیشتر مراقب بود............اما خطر همیشه هست.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:38 توسط موشی |
|
|
عجب داستانیه............عجب حرفهایی میزنه ...............میگه من که اصلا مامان و بابام رو نمیبینم .در جالی که هر روز اونجاست.......................خیلی مسخره است که این همه اتفاق دور رو بر ادم میفته اما ادم ازش با خبر نمیشه. ادمخها کلی با هم رابطه دارن.اما .....................حالا این موضوع از یه جهت هایی خوبه اما از یه جهت هایی هم خوب نیست چون.............ب زندگی خصوصی من مربوط میشه.و مسلما این اصلا حالب نیست که به خاطر این مسایل زندگی خصوصی من یه مخاطره بیفته........این خیلی غم انگیزه..............واقعیتش اینکه من هر کاری هم که میکنم پدر و مادرش رو اصلا دوست ندارم.مخصوصا پدرش رو . ادم خیلی اب زیر کاهیه..........کلا ادم دو رو دورنگیه..............این هم ادم مرموزیه گاهی با ادنها میره اما هیچی نمیگه..........بعدها ادم از دیگران خبر دار میشه...........که اونجا چه خبره.............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 2:52 توسط موشی |
|
|
از وقتی کار جدید رو پیدا کردیم.همه چیز افتزاه شده. روابطمون هر روز رو به سردی میره.گرچه همش یک هفته ست . و از این زندگی تازه هم فقط ۲ ماه و نیم میگذزه.شاید هنوز خیلی زود باشه که ادم این حزفها رو زنه و مثل زن و شوهر های مسن.....هی غر غر کنه .اما وقتی به وجود داره نمیشه انکارش کرد. گرچه ما ناچارا رفتیم دنبال این کار. وقتی میگن زندگی ماشینی و مادیات بر روابط انسانی تاثیر بد داره و زندگی ها رو از هم میپاشونه همینه دیگه. مثلا گفتیم این کار میتونه زندگیمون رو از این رو به اون رو بکنه. بله .. اما به شکل مغکوس. داره بدجوری نتیجه عکس میده. شبها انقدر دیر میاد خونه که من خوابم .صبح ها هم وقتی من میرن اون خوابه.......تقریبا تو این یک هفته فقط به هم گفتیم سلام و خداحافظ. همین......نمیدونم اخرش چی میشه....انگار اون هم بدش نمیاد از این وصع. به نظر خیلی هم راضیه. انگار اصلا هم براش مهم نیست. که چه اتفاقی داره برای زندگیمون میفته...............ما داریم از هم دور میشیم خیلی دور.............انگار فقط پول براش مهمه.............انگار اصلا دلش برام تنگ نمیشه..........روزها کع نیستم اون هم واسه خودش میره.............خدا میدونه کجا؟؟؟؟؟؟خدا میدونه چه میکنه.........دیگه از اون مهر وو محبت هم خبری نیست.............انگار حالا خوشحال تره........به قولی من تو این زندگی هیچی به دست نیاوردم.فقط دادم. چیزی به جاش نگرفتم.حالا اسمش رو عشق میذاریم یا حماقت ! نمیدونم......تو این مدت من حتی یک شاخه گل هم دریافت نکردم..........اون کادوها رو هم اگر من نداده بودم اون واسم چیزس نمیخرید.همیشه وقتی عصبانی میشم فکر میکنم خیلی حماقت کردم. ..........اخه من به چی این ادم دلم رو خوش کرده بود.اون تقریبا هیچی نداره. با هیچ یک ار معیارهای من سازگاری نداره. گرچه برای زندگی باهاش دلایل زیادی داشتم. اما با این وجود.........باید بگم هیچی وحود نداره که من دلم رو بهش خوش کنم....چیزی که منو امیدوار کنه. فقط خودم دوباره همیشه برمیگردم و سغی مینکنم اونو ببخشم و نادیده بگیرم.نصف خرج خونه رو من میدمو کرایه خونه که تمام دارمد منه شامل میشه ........هر چی در میترم باید کرایه بدم......واقعا تو دنیای مردها ایثار و گذشت و فداکاری معنی نداره. اونها همه چیز ذرو دو ۲ تا چهار تا میبینند. اگه یکی دادن یکی هم باید بگیرن حتی اگر طرفشون سه تا هم بده براشون فرقی نداره. براشون معنی نداره. .........مهم نست چقدر میگیرن مهم اینکه چقدر میدن...........اونها معنی از خود گذشتگی یک زن رو نمیفهمنن. درک نمیکنن. درکش رو ندارن........اونها فقط به چند تا چیز فکر میکنن. رابطه جنسی - شکم - و مادیات و پول.....همین! اگز هم بر فرش محال مبفهمن که طرفشون براشون چه کرده یا میکنه. اهمیت نمیدن .انگار طرفش وظیفش بود...........هیجوقت قدردان نمیکنن.........چون براشون مهم نیست.چون خوشون هرگز برای کسی از خور گذشتگی نمیکنن..........تو دنیادی اونها فقط همون چند تا چیز معنی داره و بس........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 9:25 توسط موشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خوب من یه جورایی بودم دیدم بیام یه وبلاگ درست کنم شاید حالم جااومد. البته هنوز حالم جا نیومده.ولی بالاخره جا میاد.اما دوستان خوبی پیدا کردم که خیلی ارزش داره......
|
| پیوندها |
|
weblog dast dovom SHAHRIYAR KOCHOLO nyctophobia divone ashgh bazaryabi zeddonaghiz/ doost azizam paeezzan rayehe sayko ggg jjj music my market my skin |
|
RSS
|
www.javascriptfreecode.com