تبليغاتX
یکی بیاد منو نجات بده.......


یکی بیاد منو نجات بده.......

من یک موشم

بی چاره خیلی دلش خوش بود. خوب منم نمیخواستم ناامیدش .....هر چند که چند باری سربسته بهش گفته بودم......اما ........من میدونستم این کارها فایده ایی نداره اون فقط داره خودش رو خسته میکنه.......من اینا رو میشناسم ........من خودم از جایی اومدم که ادماش کاری جز.............

  قبول این حقیقت تلخ واسه من چندان کار سختی نبود.......چون.........اما اون نمتونست بپذیره............هضکش براش ثقیل بود........چون تا حالا لابد این چیزا رو ندید خوب به عمرش اما واسه من که تو تبعیض بزرگ شدم ............گرچه میتونه تجربه هایی براش باشه واسه ایندش اما نه اینکه ...........داره انگاری خودکشی میکنه...........

وقتی یارو بهانه های درپیتی اورده بود واسش طفلک شوکه شده بود........اما من حتی تعجب هم نکردم........چون..........

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:9 توسط موشی| |

هیچ توجه کردی بعضی ادمها چقدر گنده دماغند!!!یه جورایی حال ادم رو به هم میزنند....

معمولا خیلی هم خودشیفته اند........البته مسئله نژادی رو نیاید از یاد برد..... عجیبه درست برعکس اون چیزی شد که من فکر میکردم.......فکر میکردم رفتارشون باید احتمالا توام با احترام باشه ......اما.........تا حالا که جز رفتارهای توهین امیز چیز دیگه ایی ازشون ندیدم.......تازه با اون هم بد شدن احتمالا خاطر من......چه غم انگیزه..........

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 7:7 توسط موشی| |

باز هم داشت دروغ میگفت معلوم نبود کجا بوده تا حالا.........تازه پول از کجا اورده بود.........شامپو ها رو چی کار کرده بود...........باز هم کمی رفتارش قرف داشت..........از ماچ و بوس  هم خبری نبود.............باخودش میخندید و حرف میزد......میدونی چرا من همیشه ناراحت میشدم؟؟ چون اون همیشه وقتی منو قافلگیر میکردکه اصلا انتظارش رو نداشتم....همیشه هم برای کارهاش یه بهانه ایی داشت.....نمیدونم مقصر خودش بود...خانواده اش بودن یا ادمهای دیگه ای بودن این وسط که من از وجودشون خبری نداشتم...... جواب اینها رو نمیدونم ؟ اما مسلما خیلی چیزها هست که من ازش بی خبرم. و اگرهم باخبر بشم همیشه اخرین نفرم. تازه اون هم اتفاقی.....

شاید هم من زیادی حساسم.........اما یه چیز دیگه هم هست این ماجرای قافلگیری هی روز به روز بدتر میشه که بهت نمیشه......چرا اینقدر پول موبایلش زیاد میشه؟؟به کی زنگ میزنه این همه؟؟؟ چرا مال من زیاد نمیشه؟؟؟ گاهی یه وفعه ایی ترس برم میداره که نکنه اصلا تا حالانشتاخته باشمش حتی یه ذره؟؟؟نکنه فریب خورده باشم؟؟ نکنه اون روی سکه یه شیطان وحود داشته باشه؟؟؟و هزار تا نکنه و اما و اگر و هزاران سوال بی جواب دبگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر واقعا این طوری باشه......خداییش من مستحقش نیستم نمیدونم چه گناهی مرتکب شدم که ..............

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:1 توسط موشی| |

بر پدر  ادم  دروغ  گو  لعنت......................
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:35 توسط موشی| |

این هم حتما یه نقشه تازه است.........واسه کشیدنش به طرف خودشون.......البته خودش هم مقصره...کم نه......اصلا به جهنم....معمولا تو این جور مواقع کاری نمیشه کرد.....جز اینکه بشینی تا بالاحره افتاب حقبقت خودش از پشت ابرهای تیره و تار بیرون بیاد....... حقیقت خودش باید روشن بشه......به زور نمیشه چیزی رو ثابت کرد.......... Throw Computer 





نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 4:41 توسط موشی| |

باز هم غمگینم..................دوباره دلم گرفته...........تازه اومد........حوصله اش رو ندارم...........حرفی هم ندارم بزنم.چز دلخوری و ..........چی بگم همون حرفهای همیشگی..........چیزی که عوض نشده .....و نخواهد شد چشمش هم که به اونها افتاده...........حسابی هم که پرش کردن.......با وحود اینکه ...........اما حالا............فردا باز باید برم خر حمالی مثل همیشه.واسه چی !!!!هیچی........این هم بحت و اقبال ما.............
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:9 توسط موشی| |

من یک بازنده بودم یه بازنده واقعی..... همه جا باخته بودم.............حتی اینجا.....جایی که مثلا می بایست ...............حتی توی ..........من..............دیگه چیزی ندارم که از دست بدم.قبلا هم نداشتم.........دیگه حالا که .........هر چند که فرقی نمیکرد.............باز هم نتیجه یکی بود.........
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:54 توسط موشی| |

مامانم خیلی دلش برام سوخته بود...............

راستش منم بعد از شنیدن اون خبر......... بدحوری دلم واسه خودم سوخت..................

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:43 توسط موشی| |

در طی یه مراسم مسخره کار خودشون رو کردن. کار اشتباهی که.............در یک کلام باید گفت هزاران تاسف برای ادمهایی که احمقند و همجنان هم اصرار دارند در نادانی خود بمونند و بپوسند.... چیز دیگه ایی نمیشه گفت.تاسف..........تاسف....تاسف..............
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4:59 توسط موشی| |

همه مردها یک جورند. همه دورغگو  و مزور و در کل همه هنرپیشه و همیشه در حال بازی کردن و بازی دادن. وقتی بخوان دل کسی رو بدست بیارن چنان با دل طرف راه میرن که............اما خرشون که از پل میگذره......................
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:31 توسط موشی| |

کاملا معلوم بود که منتظر این یارو دختره بود.چون با دیدنش اصلا نعجب نکرد. یکی دو روز پیش گفت که ..........اما نگفت که امروز منتظر این دختره است. چقدر هم عجله داشت.حاضر بود لباس پاره بپوشه اما زود خودش رو برسونه اینجا.......البته گفت با من بیا خوب من هم اومدم از از چیزی خبر نداشتم. نمیدونستم که........تازه دختره وقتی اومد........معدرت هم خواست که دیر کرده.........انگار خیای وقت بود همدیگر رو میشنا ختن. و بارها با هم کار کرده بودن.........همون مواقع که میگه میرم کتابخونه درس بخونم.......یا خلاصه........تازه همین الان میخواد یه بار دیگه هم بیاد با هم درس بخونن.انگار بار اولشون هم نبوده........تازه کلی هم تشکر کرد که براش منتظر شده تو..............به قول مامانم من انتظار زیادی دارم از این ادم.........عحب سرنوشی دارم من...............  
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:28 توسط موشی| |

من کلا تو چیزی شانس ندارم. کلا ادمی بدون شانس. از هر چی هم که بدم میاد سرم میاد. عطسه میکنیم اونها با خبر میشن. همیشه از ادمهای این طوری متنفر بودم.ادمهایی که این طوری اویزون باشن. دقیقا همون هم سرم اومد.اون خیلی اویزونه.به شدت وابسته است.بر عکس اونچه میگفت و وانمود میکرد خیلی هم بهشون نزدیکه و هر چی میشه رو از سیر تا پیاز میذاره کف دستشون..........اون دروغ میگفت.........اون یه دوروغ اون یه دوروغ گو به تمام معناست........حالا من موندم و با این ادم.........و نمیدونم چه کنم........دیگه الان برای خیلی حرفها خیلی دیره .........خیلی دیر.........

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 22:29 توسط موشی| |

اصلا حوصله نداشتم. حرفی هم برای زدن نداشتم.خیلی سعی کرد تا با هام چند کلمه ایی حرف بزنه اما نتونست. گاهی خیلی ساکت میشدم. تو خودم فرو میرفتم.شاید اغلب این طوری بود.خیلی سعی کرده بودم این طوری نباشم.موهام خیلی بد ترکیب شده بود. اما اصلا فرصت نمیکردم برم ارایشگاه.حسابی از ریخت افتاده بودم............اگز واقعا پول نداشتن چرا پس ۲ تا کامپیوتر خریده بودن....اون desk top رو تازه همین چند ماه پیش گرفته بودن.۲ هفته پیش هم یه lap top  خریدن. .......خیلی جالبه.........هیچ کس باور نمیکنه که تا حالا یه کادو هم واسه من نگرفتن اون هم یه تازه عروس.....فکرش زو بکن.اون از وضع مراسم ........این هم بعدش. فقط یه ساعت  مچی و یه قاب عکس  بدترکیب به عنوان هدیه عروسی از طرف خانواده داماد به عروسشون نه حتی یه لباسی. یع گردن بندی ...........هیچی.......... اما من واسه عیدی برای همشون سعی کردم یه چیزی بگیرم با کلی مشکلات...........اما اونا ..........بابا و ننه اش بهش گفته بودن رو ما حساب نکن واسه مراسم.زندگیت هم پای خودت.ما هیچ کمکی نمیتونیم بهت بکنیم....البته کمکشون تو سرشون بخوره. خدا رو شکر که محتاج شون نیستیم.اما خوب ابنها یه احترامه...........لیاقت ندارن .....لیاقتوشون همون دخترایی که.......یکیش لنگه دختر خودشون.............

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 7:54 توسط موشی| |

من یکی از شانس ترین ادمها بودم. همه فقط ضغف های من رو میدیدن. من همیشه بیشتر مورد انتقاد و سزرنش بودم تا تشویق و ترغیب. تا اینکه در یکی از روزهای سرد زمستانی به کلی نامید شدم و برای همیشه تصور کردم جدا یکی از احمق ترین ادمهای روی این کره خاکیم.اون روز تلخ و سرد زمستانی با خودم فکر کردم .................. 
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:48 توسط موشی| |

یک دفعه یک فکری اومد تو ذهنم که کلی به زندگی امیدوارم کرد..........اگر واقعا بشه شاهکاره............. Graduation Goth Girl 5 





نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:14 توسط موشی| |

 Angel 2 Native American Chief واقعا بهتره که ...........اخه ادم چی بگه...........همون ادم سرش رو بذاره بمیره بهتره...............

 





نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:20 توسط موشی| |

من یک گوشت قربونی به تمام معنا بودم همیشه...........اونجا یه جور حالا اینجا هم یه جور... Pouty

کاری میکنند که ادم دست به کارهایی بزنه که.........

تازه داره به من درس میده.......تو اگه بلد بودی میخواستی خودت ...... با این کارهاشون هیچی از پیش نمیره که هیچ تازه بدتر هم میشه.....

دیدی اون دفه رو....این هم که فقط ادم متظاهریه فقط ظاهر رو حفظ میکنه اما بعد میاد غر غر شو پیش من میکنه.....اونها که اون موقع نیستن که غر غر هاشو و جرفهای ناراجت کننده ای رو که میزنه به من رو گوش بدن. وقتی هم بگی این طوری گفته. تازه دست بالا بلند میشن که بله خودت خواستی......نمیگن ما چه کار کردیم....همیشه خودشون رو بیگناه جلوه میدن...و بعد هم همه چیز رو گردن من میندازن....این کارها فعلا شاید اصلا فایده نداشته باشه ...همه چیز رو بدتر میکنه...و چندان نتیجه ایی نداره... جالا ایشون هم اومد این وسط چرت و پرت  بیشتری بگه...و وضیعت رو بیشتر بهش گند بزنه.... Moodswings 





نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:6 توسط موشی| |

همه تاوان پس میدن ما هم تاوان پس میدیم اما مال ما کجا و مال بقیه کجا!!!تفاوت و بی عدالتی ها در همینه دیگه...........اگه همه چیز بسته به میزان اعتقادباشه پس اون کسی که اعتقاد نداره یا کمتر داره که باید ۲ تا تاوان پس بده نه یکی!! هم واسه اینکه اعتقاد نداشته هم واسه کاری که کرده. اما میگن این تاوان نداره که چون نمیدونسته .ندونستن هم که تاوان نداره. اما اون که اعتقاد داشته بیشتر پس میده چون دانسته انجام داده. ولی این عدالت نیست....  Crutches  Face Plant  Hammer Head 

من یکی که همیشه بدجوری مجازات شدم. به شدید شکل ممکنه ! یه جورایی تقریبا نابود میشم. اما بقیه راست راست راه میرن بدون کوچکترین مشکلی.....





نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 6:10 توسط موشی| |

 Munchy گاهی فکرمیکردم میخواد منو امتجان کنه اما بارها که درموقیت مختلف دیدمش فهمیدم نه.هنوز تو ......... بودیم که با اون یارو رفته بود خونه اش.اون هیج وقت عوص نمیشه .حتی اکر هم بخواد.......مسخره تر اینکه از اونهای دیگه ایراد میگیره................به اینحایی ها............میگه جرا..............من فکرمیکردم مثل بقیه نیستم که بخوام کسی رو تغییر بدم اما مثل اینکه من هم ..............شاید هم ...............اما باز هم همونه...............اگه این یه امتحانه...........اگه من ............جرا من..............از من بدبحتر نبود.............من...............خیلی بدبختم.................جقدر باید سختی بکشم...............واسه چی...............من تو این موارد خیلی حسودم....................یغنی هی من باید بجنگم.............تا کی.............اخرش که چی..................حالا که اولشه وای به بغدش...............حالاکه من جوونم.............همه جورفداکاری هم که واسش کرم...............ابن طوره وای به بعدها که شلوارش............هی میگه تو به من اعتماد نداری.............چه طوری داشته باشم............تو جه میکنی تا اعتماد من. حلب کنی حز اینکه با کارات بدتر نشون میدی که ادم قابل اعتمادی نیستی و هر دفه هم بیشتز ثابتش میکنی....................تا اون موفق دیگه جیزی از من نمونده.............اینقدز پیر و زشت شدم که....................ببین اون موقع چه میکنه................خالا که.................این ها رو به کی بگم به مامانم هم که میگم بدتر میشه...................دندونم شکست...............تازه اول بدبختیه................این از اونهایی که مثل مردهای ایرانی هم میخواد خدا رو داشته باشه هم خرما رو.............از خونه بابام اومدم از صبح تا شب دارم جون میکنم.........کار میکنم.........با همه چیزش میشازم اخرش هم مزد دستم رو این طوری میده.............مردها مو-ودات نمک مشناسی هستن........... فداکاری وعشق جه میدونن چیه...........مخشوشا اگه همه چیز رو مفتی مفتی به دست اورده باشن.................اون منو بی هیج بهایی به دست اوردوخیلی راجت...............خودش هم میگه باورش نمیشده من دوستش داشته باشم...............اخه چرا من............بابایی جرا........جرا من.........تو که دیدی من جقدر بدبختم.................از ختی قبل از..............هز چند وقت یه بار............یه چشمم اشک بوده و................. Crying 2دردش میزنه به گوشم............بی چاره مامانم..................... Crying 1 





نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 15:42 توسط موشی| |

هنوز باورم نمیشه که دوستم داشته باشه........باورش خیلی سخته

اخه هیچ کسی منو دوست نداره..............همه از من بدشون میاد...خیلی ها هم از من متنفرند....چشم دیدن منو ندارن....حالا این یه نفر .....یعنی میشه...........

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 7:7 توسط موشی| |


Design By : Night Skin