تبليغاتX
یکی بیاد منو نجات بده.......


یکی بیاد منو نجات بده.......

من یک موشم

فکر میکردم ماجراهای قدیمی تموم شده.ولی نشده؟؟؟فکر میکردم از دست اون ادمها خلاص شدم؟!!!

هنوز هم اون ادمهای وحشتناک دارن نقشه میکشن .تا یه ضربه ای بزنند.

خدا به خیر بگذرونه!!!!من که کسی رو ندارم ازم دفاع کنه یا حداقل ازم حمایت کنه.یه پدر و مادر که تقریبا بر ضد من هستم و اصلا حرف منو قبول ندارن.یه پدری که فقط به خودش فکر میکنه.و حتی برای منافع شخصی با دشمن ادم هم صلح میکنه.

فقط یه پدر بزرگه پیر از پا افتاده که خدایی تا اخرین توانی که داشت از من دفاع کرد ولی حالا دیگه زمین گیر شده.دیگه نمیتونه.من هم کاری نتونستم براش بکنم.

حالا فقط من موندم.باز هم تنهای تنها مثل همیشه.با انبوهی از ............

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 21:47 توسط موشی| |

خوبه که اقلا بعضی از اقایان خودشون اعتراف میکنند که چه طوری هستن.توی همین کامنت های قبلی چند تا از ان اقایان بسیار منصف و صادق اعتراف کرده بودن که مردان درباره ارتباط با زنان چه طور فکر میکنند یا اصلا فکر نمیکنند یا خلاصه.......

راستش من باید یه چیزی رو هم بگم.یا بهتره بگم باید اعتراف کنم و اون اینکه: اون روز که اون پست رو مینوشتم از بس ناراحت بودم میخواستم همه حق رو به من بدم و از من طرفداری کنند.اما واقعیت این بود که من اون قرار ملاقات رو که گذاشتم بهش نگفتم که بیا تا همیدیگر رو ببینیم بلکه بهش گفتم بیا یک کم با من ریاضی کار کن خوب من باید ۳ تا واحد ریاضی هم بگذرونم که شاید اصلا ارتباطی با رشته ام نداشته باشه ولی خوب حالا این یه بحث دیگه اس......موضوع این بود که من این طرف رو تو رودربایستی انداختم.چون رشته مکانیک میخونه.من هم فکر کردم که احتمالا باید ریاضیش خوب باشه پس حالا این طوری با یه تیر ۲ تا نشون میزنم هم ملاقات میکنیم هم ریاضی کار میکنم.شاید یک کم زود بود که من ازش این درخواست رو بکنم.درسته که من اونو مدتی بود که میشناختمش اما خوب دورادور بود. در حد یه سلام و علیک بود فقط.از زمان اشنایی و ملاقت جدی ما اصلا چیزی نگذشته بود.همش ۲دفه ملاقات و ۲ دفه هم مکالمه تلفنی.شاید یک کم زود بود باری اینکه بگم بیا با من ریاضی کار کن.خوب من اصلا بلد نیستم با مردها چه ط.ری رفتار کنم اینو دیگه قبلا اعتراف کردم.......

اما خوب شاید هم واقعا ان قدر ها هم ریاضیش خوب نبود که من فکر میکردم.به همین دلیل شاید از امدن سر قرار خوداری کرد و به بهانه فراموش کاری .....شاید هم نمیخواست که ضایه بشه.....شاید هم اون هم فکر کرده من فقط میخوام ازش استفاده کنم و الا ........گاهی ادم باید یک کم هم منصف باشه....

من توی اون پست تمام ماجرا رو ننوشته بودم چون عصبانی بود.شاید این طوری یک کم دیگران باهام همدری کنند .....ولی الان فکر میکنم صورت معادله یک کم فرق کرده.....نمیدونم شاید هم فرقی نکرده باشه.

اما یه چیز دیگه :دیشب به یکی از دوستانش زنگ زدم.و مطلع شدم که چند روز بعد از سر کار گذاشتن من تو اون قرار.{تو بازی فوتبال افتاده و پاش پیچ خورده} و الان هم پاش تو گچه...خوب اول از روی احساس انسان دوستی گفتم: ای وای بی چاره ولی بعد هم یک کم بد جنس شدم و گفتم حقش بود.دل منو شکست این هم مجازاتش البته این ها رو تو دلم گفتم.....

خوب حالا با توجه به اینکه یک کم صورت مسئله تغییر کرده و این جناب هم افتاده تو خونه....

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 21:14 توسط موشی| |

اره دوستان راست میگن .منظورم همین دوستان وبلاگیه.که همشون به من لطف دارن و منو فراموش نکردن.

تقریبا همه نظرها یه معنی داشت.و اون این بود که این اشنایی و ادامه این فایده نداره.و من یه جورایی دارم وقتم رو تلف میکنم.خوب الان هم حدود ۲ هفته است که از این قضیه میگذره اما .......هیچ خبری از حتی یک تلفن هم نیست.یه زنگ کوچیک.

نمیدونم اما دلم میخواد یه کاری کنم .درست و غلطش رو نمیدونم.....

میخوام یه کوچولو حالگیری کنم .حالگیری که نه نمیدونم یه ذره اذیت.

اما  حالا نمیگم .وقتی این کار رو کردم اون وقت......

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 20:44 توسط موشی| |

 

 نیومد سر قرار  و منو گذاشت تو خماری.خیلی راحت.من ۴۵ دقیقه منتظرش موندم.اما......بعد بهش زنگ زدم.گوشی رو بر نداشت.ناچار شدم پیام بزارم.نیم ساعت بعد زنگ زد.

خیلی اسوده خاطر گفت که یادم رفته بود.با دوستاش رفته بودن کافی شاپ .گرم صحبت شدن .در نتیجه..........

به همین سادگی......

شاید دیگه از این ساده تر نمیشد.....وقتی زنگ زد . گوشی رو برداشتم.گفتم :خوب منو سر کار گذاشتی خسته نباشی......و اون که فکر میکرد من دیگه بهش مهلت حرف زدن نمیدم جواب داد که :واستا صبرکن.و من دیگه سکوت کردم.......دیگه حرفی نداشتم که بزنم.اینقدر ناراحت بودم که...بعد هم مثل بچه ها گفت :الان کجایی؟

ـ دارم میرم خونه!

- برگرد!

ـ کجا برگردم.دیگه دارم میرسم خونه!

ـ فردا چی؟

ـ فردا نمیشه .یعنی وقت ندارم.

ـ دروغ نگو؟!!!!!

ـ تو از کجا میدونی دارم دروغ میگم؟؟؟

ـ خیلی تابلو بود.

- به هر حال.باشه یه وقت دیگه.

- معذرت میخوام .نمیدونم چرا یادم رفت؟؟

- دیگه کاری نداری؟

- واقعا بد شد میدونم .!!!

- مهم نیست باشه یه وقت دیگه.کاری نداری؟فعلا خداحافظ.

همه چیز به همین سادگی بود.....و من تو این یه هفته چه فکر ها که نکردم.الارغم اینکه تصمیم خودمو گرفتم .اما حالا پشیمونم.

به طرز بسیار فجیعی متوجه شدم که این هم درست مثل اون یکی میمونه.از لحاظ اخلاقی شباهت های زیادی دارن.و من تازه حالا متوجه شدم. چرا من دوباره جذب یه ادمی با همون خصوصیات شدم؟؟؟؟.این عجیب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟به قول یه روانشناسی شاید من در ضمیر ناخود اگاهم هنوز یک کار ناتموم با اون ادم داشتم و الا جذب یه  ادم دیگه شبیه همون قبلی  نمیشدم.البته کار ناتموم که داشتم!!!.گرچه من اون رو دوست داشتم وهمه تلاشم رو هم کردم تا بهش بگم که دوستش دارم .تا اون هم منو دوست داشته باشه .اما هیچ وفت میستقیما بهش نگفتم.گرچه اون هم هیچ وقت اجازه نمیداد . اون فقط تو فکر ازار دادن من بود.میخواست منو یه جوری بچزونه.بچلونه. با این وجود بار اخرش که دیدیمش میخواستم بهش بگم که........اما باز هم خودش نذاشت......باهاش قرار گذاشتم که ببینمش اما....با یه بهانه ای قرار رو بهم زد......

این یکی هم خودش نمیذاره......به ادم مهلت و فرصت نمیده .......این هم مثل اون یکی ادم عجیبی.من که هیچ وقت نتونستم اون یکی رو بشناسم .فکر کنم که این یکی رو هم نتونم بشناسم حتی یه ذره.شاید هم یه جای کار اشکال داره.گرچه هردوشون به ادم فرصت اظهار علاقه نمیدن. و این کارشون خیلی بده.چون ادم فکر میکنه که یا از ادم بدشون میاد .یا ادم رو سر کار گذاشتن.

اما به این وجود شاید ادم باید با این جور ادمها صریح تر باشه.شاید اونها با ایما و اشاره چیزی رو متوجه نمیشن یا میخوان که طرفشون خیلی رک و راست باشه.ولی با این وجود خیلی جسارت میخواد مخصوصا برای ادمی مثل من......من که هم شکست  داشتم. هم با ادمهای بدی برخورد کردم .و این ها منو خیلی ترسونده.ولی با این وجود کلی جسارت کردم اول من رفتم جلو.و اون خیلی با تاخیر اومد. و خوب خود این چی رو میرسونه؟؟.ظاهرا اینکه از من بدش میاد .ولی با این وجود وقتی اومد من ردش نکردم.خوب من میترسیدم.همون دفه اول که نمیتونستم بهش بگم.تازه فکر میکردم که اون درباره من چون من اول اومدم جلو فکر های بدی کرده.من باید صبر میکردم.الن هم یه هفته س که حتی یه بار هم زنگ نزده.لابد منتظر من زنگ بزنم.البته میدونم که مردها به طور کلی خیلی اهمیت نمیدن . نمیخوام بگم ادم های بی احساسی هستن اما کم احساسن. (خوب این طبیعتشون دیگه.)اون الان به من شاید حتی فکر هم نکنه.و به نظرش کار اون روزش هم اصلا بد نبوده والان هم باز من باید برم جلو.......

باز هم دوباره موندم چه کنم؟؟؟؟؟؟مثل همیشه درمانده!!!!نمیدونم برم جلو ؟نرم دیگه اصلا......از من بدش میاد؟؟؟؟؟میخواسته این طوری منو از سر خودش وا کنه؟؟؟؟؟روش نمیشده صراحتا بگه .این کار رو کرده!!!!!!!!!!خلاصه من که موندم همین جوری .........

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:36 توسط موشی| |


Design By : Night Skin