|
فکر میکردم ماجراهای قدیمی تموم شده هنوز هم اون ادمهای وحشتناک دارن نقشه میکشن .تا یه ضربه ای بزنند. خدا به خیر بگذرونه!!!! فقط یه پدر بزرگه پیر از پا افتاده که خدایی تا اخرین توانی که داشت از من دفاع کرد ولی حالا دیگه زمین گیر شده.دیگه نمیتونه.من هم کاری نتونستم براش بکنم. حالا فقط من موندم.باز هم تنهای تنها مثل همیشه.با انبوهی از ............ + نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 21:47 توسط موشک |
خوبه که اقلا بعضی از اقایان خودشون اعتراف میکنند که چه طوری هستن.توی همین کامنت های قبلی چند تا از ان اقایان بسیار منصف و صادق اعتراف کرده بودن که مردان درباره ارتباط با زنان چه طور فکر میکنند یا اصلا فکر نمیکنند یا خلاصه....... راستش من باید یه چیزی رو هم بگم اما خوب شاید هم واقعا ان قدر ها هم ریاضیش خوب نبود که من فکر میکردم.به همین دلیل شاید از امدن سر قرار خوداری کرد و به بهانه فراموش کاری ..... من توی اون پست تمام ماجرا رو ننوشته بودم چون عصبانی بود.شاید این طوری یک کم دیگران باهام همدری کنند .. اما یه چیز دیگه :دیشب به یکی از دوستانش زنگ زدم.و مطلع شدم که چند روز بعد از سر کار گذاشتن من تو اون قرار.{تو بازی فوتبال افتاده و پاش پیچ خورده} و الان هم پاش تو گچه...خوب اول از روی احساس انسان دوستی گفتم: ای وای بی چاره ولی بعد هم یک کم بد جنس شدم و گفتم حقش بود.دل منو شکست این هم مجازاتش البته این ها رو تو دلم گفتم.... خوب حالا با توجه به اینکه یک کم صورت مسئله تغییر کرده و این جناب هم افتاده تو خونه.... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 21:14 توسط موشک |
اره دوستان راست میگن .منظورم همین دوستان وبلاگیه.که همشون به من لطف دارن و منو فراموش نکردن. تقریبا همه نظرها یه معنی داشت.و اون این بود که این اشنایی و ادامه این فایده نداره.و من یه جورایی دارم وقتم رو تلف میکنم.خوب الان هم حدود ۲ هفته است که از این قضیه میگذره اما .......هیچ خبری از حتی یک تلفن هم نیست. نمیدونم اما دلم میخواد یه کاری کنم .درست و غلطش رو نمیدونم..... میخوام یه کوچولو حالگیری کنم اما حالا نمیگم .وقتی این کار رو کردم اون وقت...... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 20:44 توسط موشک |
نیومد سر قرار و منو گذاشت تو خماری. خیلی اسوده خاطر گفت که یادم رفته بود.با دوستاش رفته بودن کافی شاپ .گرم صحبت شدن .در نتیجه.......... به همین سادگی...... شاید دیگه از این ساده تر نمیشد.....وقتی زنگ زد . گوشی رو برداشتم.گفتم :خوب منو سر کار گذاشتی خسته نباشی... ـ دارم میرم خونه! - برگرد! ـ کجا برگردم.دیگه دارم میرسم خونه! ـ فردا چی؟ ـ فردا نمیشه .یعنی وقت ندارم. ـ دروغ نگو؟!!!!! ـ تو از کجا میدونی دارم دروغ میگم؟؟؟ ـ خیلی تابلو بود. - به هر حال.باشه یه وقت دیگه. - معذرت میخوام .نمیدونم چرا یادم رفت؟؟ - دیگه کاری نداری؟ - واقعا بد شد میدونم .!!! - مهم نیست باشه یه وقت دیگه.کاری نداری؟فعلا خداحافظ. همه چیز به همین سادگی بود.....و من تو این یه هفته چه فکر ها که نکردم.الارغم اینکه تصمیم خودمو گرفتم .اما حالا پشیمونم. به طرز بسیار فجیعی متوجه شدم که این هم درست مثل اون یکی میمونه.از لحاظ اخلاقی شباهت های زیادی دارن.و من تازه حالا متوجه شدم. چرا من دوباره جذب یه ادمی با همون خصوصیات شدم؟؟؟؟.این عجیب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟به قول یه روانشناسی شاید من در ضمیر ناخود اگاهم هنوز یک کار ناتموم با اون ادم داشتم و الا جذب یه ادم دیگه شبیه همون قبلی نمیشدم.البته کار ناتموم که داشتم!!!.گرچه من اون رو دوست داشتم وهمه تلاشم رو هم کردم تا بهش بگم که دوستش دارم .تا اون هم منو دوست داشته باشه .اما هیچ وفت میستقیما بهش نگفتم.گرچه اون هم هیچ وقت اجازه نمیداد . اون فقط تو فکر ازار دادن من بود.میخواست منو یه جوری بچزونه.بچلونه. با این وجود بار اخرش که دیدیمش میخواستم بهش بگم که........اما باز هم خودش نذاشت......باهاش قرار گذاشتم که ببینمش اما....با یه بهانه ای قرار رو بهم زد...... این یکی هم خودش نمیذاره......به ادم مهلت و فرصت نمیده .......این هم مثل اون یکی ادم عجیبی.من که هیچ وقت نتونستم اون یکی رو بشناسم .فکر کنم که این یکی رو هم نتونم بشناسم حتی یه ذره.شاید هم یه جای کار اشکال داره.گرچه هردوشون به ادم فرصت اظهار علاقه نمیدن. و این کارشون خیلی بده.چون ادم فکر میکنه که یا از ادم بدشون میاد .یا ادم رو سر کار گذاشتن. اما به این وجود شاید ادم باید با این جور ادمها صریح تر باشه.شاید اونها با ایما و اشاره چیزی رو متوجه نمیشن یا میخوان که طرفشون خیلی رک و راست باشه.ولی با این وجود خیلی جسارت میخواد مخصوصا برای ادمی مثل من......من که هم شکست داشتم. هم با ادمهای بدی برخورد کردم .و این ها منو خیلی ترسونده.ولی با این وجود کلی جسارت کردم اول من رفتم جلو.و اون خیلی با تاخیر اومد. و خوب خود این چی رو میرسونه؟؟.ظاهرا اینکه از من بدش میاد .ولی با این وجود وقتی اومد من ردش نکردم.خوب من میترسیدم. باز هم دوباره موندم چه کنم؟؟؟؟؟؟مثل همیشه درمانده!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 19:36 توسط موشک |
|