تبليغاتX
!!!من موش نیستم!!!

!!!من موش نیستم!!!

این بار دیگه واقعا خیلی رفتارش صمیمانه و دوستانه بود.انگار یواش یواش داره یه اتفاقاتی می افته.من هم دارم کم کم بهش میفهمونم که.......

اما میدونم باید صبور باشم. یادمه اون وقت ها یه دوستی میگفت :مردها این طوری هستن که اگه زن یه قدم برو جلو اونها ۱۰ تا قدم میان جلو اگه زن یه قدم بره عقب اونها ۱۰ تا قدم میرن عقب.

البته نمیدونم این تا چه حدی درسته؟؟ولی دیدم درباره بعضی ها درست بوده.اما درباره این یکی اصلا این طوری نیست.این یکی همون طوری که اخلاق های دیگه اش با بقیه اقایون تفاوت داره این اخلاقش هم......

وقتی ادم میره جلو نه تنها جلو نمیاد بلکه پس هم میزنه.اما وقتی خودش میاد جلو نباید پس زد و استقبال نکرد.که البته این خیلی سخته.اما خوب چه میشه کرد دیگه.....ادمها با هم متفاوتند. گرچه یه چیز هایی هست که به طور کلی درباره همه صادقه یا عملا باید این طور باشه.اما همیشه خیلی ها هم هستن که ساختار شکنند و با بقیه تفاوت های شگرفی دارن......

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت21:15توسط موشک | |

برای اون دسته از عزیزانی که هی تو کامنتاشون سوال میکردن که اینجا چه خبره ؟ باید عرض کنم که اینجا همه چیز موجود است:

خوب ما اینجا موش میگیریم - انواع تله موش - مرگ موش - لانه موش

افراد رو در صورت تمایل موش میکنیم .به هر اندازه که مایل باشن :موش بزرگ - موش راه اب - موش صحرایی - موش فاضلاب - موش کور - موش درختی

پرورش موش - دمب موشی - موش موشک - موش خانگی.....

همان طور که قبلا هم ذکر ان رفته ما خودمان هم به طرز فجیعیی موش هستیم.در صورت تمایل به موش کور این امکانات به طور رایگان در اختیار شما عزیزان قرار میگیرید.

در ضمن عینک هم میفروشیم -  عینک میخریم - عینک میساریم - عینک میشکونیم - مخصوصا عینک بی بی خانوم ها رو.....همین دیروز عینکم رو شکوندم-افتاده بود کف اتاقم منم با پا رفتم روش-یه راه هم برگشتم (همانند یک بولدوزر) که قشنگ کارش ساخته بشه.خیلی زیبا و به طرز فوق العاده ای اون زیر له شد.

ما در این امور نیز تخصص ویژه ای داریم: انواع عینک با انواع شکستگی - شکستگی ساده - شکستگی مرکب - شکستگی پیچیده- له شدگی - خرد شدگی- شکستگی با پا - با دست - با کفش - چکش- تبر - قند شکن - گوش کوب - در - و سایر وسائل الات و ادوات به انتخاب خود شخص....

انواع سفارشات اعم از جزیی و کلی پذیرفته میشد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت21:53توسط موشک | |

دیروز با یه دوست خیلی خوب نشستیم و کلی گریه کردیم. که البته پیشنهادش هم ازهمون دوستم بود...وقتی گفت بیا ۲ تایی گریه کنیم کلی به حرفش خنیدیم فکر کردم داره شوخی میکنه مثل همیشه.اما بعد دیدم نه کاملا جدی میگه.اولش اصلا نمیشد.خندمون میگرفت به جای اینکه گریه کینم.اول یه ۱۰ یا ۱۵ دقیقه ای خندیدیم.بعد دوستم یه وشکن محکم ازم گرفت که خداییش خیلی درد گرفت بعد ناگهانی گریه ام گرفت .اون هم از گریه من ....خلاصه  بعدش خیلی حالم بهتر شد.کلی احساس سبکی میکنم الان.یه جورایی حس میکنم تخلیه روانی شدم.این یکی از مباحث مهم ترم پیش کلاس خود شناسی بود که از قضا من غایب بودم....خوب برای همین دیگه یاد نگرفتم ولی این رفیق شفیق ما مثل اینکه حسابی....... 

دیروز اون هم زنگ زد هر چند که دیر بود .اما خوب نمیدونست .راست میگفت.اون هم منو دلداری داد.دلم براش تنگ شده بود.دارم یواش یواش میخوام بهش بگم که دوستش دارم.اما یواش یواش که یکهو رو دل نکنه.این هم پیشنهاد دوستم بود......ولی باید بهش بگم هر چند که میترسم .اما تا نگم که نمیفهمه که چقدر دوستش دارم.......تازه ممکنه که یکهو دیر بشه .اون موقع دیگه فایده نداره.ادم باید هر کس رو دوست داره بهش بگه تا دیر نشده......قدیم ها ادمها علاقشون رو تو دلشون نگه میداشتن و نمیگفتن .که خیلی اشتباه بود.اما امروزه خیلی ها فهمیدن که باید گفت تا نگی که کسی نمیفهمه که.....تازه ممکنه که اشتاها فکر کنه که طرفش دوستش نداره.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت20:36توسط موشک | |

یه دوستی تو کامنتش  درباره این پست پایینی گفته بود که این خواب دیدن ها میتونه باعث بشه که ادم قدر لحظات رو بیشتر بدونه چون ممکنه این بار خواب خودش رو ببینه.

اما خوبیش اینکه من از مرگ هراسی ندارم.سالها پیش یه روزگاری از مرگ  خیلی میترسیدم.یه دوست داشتم که همیشه میگفت هیچ ترسی از مرگ نداره.من همیشه بهش قبطه میخوردم.تا اینکه یه  شب نمیدونم چی شد.اون شب یه احساس خیلی متفاوتی داشتم .حس میکردم شب اخر زندگیمه.و اون شب رو به صبح نمیرسونم.تا صبح خوابم نمیبرد.میترسیدم.نزدیکی های صبح بالاخره خوابم برد.اون روز مدرسه هم نتونستم برم.عصر که بیدار شدم.دیگه از مرگ هراسی نداشتم.اون شب در واقع شب مرگ ترس و واهمه من از مرگ بود.نه شب مرگ خودم.من نمردم اما ترسم مرد و برای همیشه از بین رفت.از اون روز به بعد دیگه هراسی از مردن ندارم.احساس میکنم خیلی ازادم.هیچ دلبستگی به چیزی ندارم.البته به جز پدر و مادرم و اون.فقط دلم برای اونها تنگ میشه. و مخصوصا مادر و پدرم که من تنها فرزندشون هستم اگه من زودتر برم اونها .......فقط نگران اونها هستم.

یه شب همین ۳ یا ۴ ماه پیش  باز یه خواب عجیب دیگه دیدم دارم.چند نفر نیاز به یه چیزی داشتن من هم بهشون کمک کردم.بعد یکیشون برای تشکر دنبال من اومد من هم یه کیسه ای رو که خیلی بزرگ بود.نشونش دادم.توی کیسه خیلی چیز ها بود یه کیسه بزرگ و شفافی بود.در حال نشون دادن کیسه یکباره ۲ تا بال سفید از پشتم دراومد.من کیسه روبرداشتم و از اون شخص خداحافظی کردم.بعد با خودم گفتم بذار ببینم با این بالها میتونم پرواز کنم و برم خونمون.اخه بالهام کوچولو بودن.میترسیدم تحمل منو نداشته باشن.با یک پرش از زمین بلند شدم و رفتم بالا داشتم بالاتر میرفتم که یک باره مادرم رو دیدم داشت گریه میکرد .من داشتم با چند نفر میرفتم .اما اون انگار راضی نبود.و میگفت اخه چقدر بهت گفتم که......یادم نمیاد چی میگفت فقط همین که چقدر بهت میگم.......

خلاصه اینقدر گریه کرد که اون چند نفر دیگه منو با خودشون نبردن.......من هم دلم واسش سوخت برگشتم.و از خواب بیدار شدم.......

فکر کنم داشتم میمردم اما ........ولی چه احساس خوبی بود...چقدر خوشحال بودم......و از اینکه داشتم پرواز میکردم به خودم میبالیدم.......

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت21:25توسط موشک | |