یکی بیاد منو نجات بده.......
من یک موشم
- اما یه مرد اگه از خودش راضی نباشه چی؟! - واه واه چه حرف ها ! مگه میشه ؟؟!! همه مردها از خودشون راضییند. یا به عبارت دیگه از خود راضییند. ما مرد ناراضی نداریم که ...... - برو دهنتو اب بکش ضعیفه! خواب دیده بودم که کسی میخواد به من حمله کنه و من از دستش فرار میکردم وقتی در اخرین لحظه نزدیک بود گیر بیفتم چند بار نام خدا رو بلند صدا زدم یکباره شخصی به کمکم میاد این خواب رو درست شب همون روزی دیده بودم که صبحش باید جایی میرفتم . حتما هم باید میرفتم .تازه چند روزی هم رفتنم رو به تاخیر انداخته بودم اون روز اخرین فرصت بود . ماشین بابا جون رو برداشتم و به راه افتادم . متاسفانه ادرس رو هم خوب نمیدونستم در نتیجه مجبور شدم چند بار از این و اون بپرسم . ما شا الله این هموطنان عزیز هم که وقتی میبینند که یکی ادرس رو بلد نیست چقدر ادم رو راهنمایی میکنن تا ادم هرچه زودتر و حتما در اسرع وقت حتما گم بشه و هرگز به مقصر نرسه . چه فرهنگ جالبیه !.... خوابم عجیب تعبیر شده بود .......باورش برای خودم هم سخته........به قول شاعر : بیدلی در همه احوال خدا با او بود
![]()
![]()
![]()
.... ۲ ساعتی حیران و سرگردان بالا و پایین میرفتم نه تنها به مقصر نرسیده بودم بلکه راه باز گشت رو هم گم کرده بود. در همین زمان صدای بسیار جالبی هم از چرخ های ماشین به گوش رسید بله لاستیک هم پنچر شده بود . ..
....دیگه فکر نکنم از این بدتر میشد
. استین ها رو بالازدم تا هر طوری شده یک کاری بکنم اگه میخواستم منتظر یک جوانمردی بشم که مثل فیلم ها یک باره و به طوری ناگهانی پیداش میشه و به دختر نگون بخت یاری میرسونه که باید احتمالا فاتحه خودم رو میخوندم.......در همین حین به یاد خواب شب قبل افتادم . دیدم بله تعبیرش همین بود خوب خدا اونجا منو کمک کرده بود دیگه پس اینجا هم باید کمک میکرد تو دلم دعا کردم .
تا اومدم لاستیک یدکی رو از صندق عقب بیارم پایین که از دست ول شد و افتاد رو پام . گفتم اخه خدا جون من که دعا کردم این دیگه چی بود خواستی بگی صدامو شنیدی ! خوب چرا این جوری حالا من با این پای چلاق ..........هر طوری بود سعی کردم لاستیک رو عوض کنم از بس لاستیک سنگین بود یدک رو که بستم لاستیک پنچر رو همون جا کنار خیابون رها کردمو سوار شدم میترسیدم لاستیک رو درست نبسته باشم چرخ یه دفه ایی در بره و ماشین چپه بشه
.اما خوشبختانه انگار درست بسته بودم خلاصه راه افتادم سر یک کوچه که رسیدم یکی تو دلم گفت بپیچ تو این کوچه ....خدا راه رو نشونم داده بود...گرچه ادرس رو پیدا نکردم اما اون کوچه......... را ه برگشت همون کوچه بود........
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد![]()
| Design By : Night Skin |

