تبليغاتX
یکی بیاد منو نجات بده.......


یکی بیاد منو نجات بده.......

من یک موشم

از اون روز تا حالا دارم فکر میکنم چه جوابی بدم.مثبت یا منفی .

خوب من همیشه از منفی بدم میومده .یادمه تو مدرسه هم سر درس ریاضی همیشه همه منفی ها رو مثبت حساب میکردم. از بس ادم مثبتی بودم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:21 توسط موشی| |

اصلا فکر نمیکردم شوخی شوخی جدی بشه. خیلی ترسناکه.یه جورایی حلقم داره میاد تو دهنم.من فقط فکرش رو کرده بودم.......

نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 20:54 توسط موشی| |

دیگه فایده نداره. خیلی دیر شده . اون دیگه ............باید زودتر از اینها فکرش رو میکرد. نمیدونم منظورش از این کارها چیه؟؟؟؟؟هر چی هست دیگه خیلی مهم نیست. باید بدونه که هر چیزی وقتی داره میوه درختی داره.
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:16 توسط موشی| |

همون دیگه مسئله درست در همینه........هر وقت سر وکلش پیدا میشه من دستو پامو گم میکنم. تا میام پیدا کنم. .........

همیشه بعد از ظهر ها سر و کله اش پیدا میشه. امروز شنگول بودم.واسه همین گفتم که بذار یه خورده سر کارش بذارم.

بازم دستهام یخ کرد نمیدونم چرا هر وقت این یارو این طرفا ظاهر میشه درست مثل جادوگر شهر اوز من این این ریختی میشم.

نمیدونم  یه خورده ...........

نمیدنم چی داشت میگفت که یارو برگشت و به من نگاه کرد. چرا نمیدونم.یعنی داشت از من میگفت؟؟؟شاید هم نه.

البته خیلی هم مهم نیست.به جهنم که چی میگفت.

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:53 توسط موشی| |

دیوانه که تو دنیا زیاده یکیش هم من.

دیوانگی هم که مبحث گسترده ایه.این هم یه جورشه دیگه. این که تعجب نداره. بعد از این همه انتظار حالا هم خوشحالم هم میترسم هم تردید دارم هم.........

هم هزار تا هم دیگه دارم که .............

من همیشه پر از (هم های )زیادی بودم و هستم . شاید هم در اینده هم همین طوری بمونم.

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:23 توسط موشی| |

راستش انتظارش رو به این زودی نداشتم. یک کم گیجم نمیدونم چه کنم.حالا همه چیز فرق کرده.هی تو دلم میگفتم کاش این حادثه زودتر اتفاق بیفته اما حالا که...... موندم حیرون که چه کنم.

باید با یکی حرف بزنم.و الا این طوری ...........

یکی نیست بگه تو که این همه وقت منتظر این لحظه بودی حالا چی شده اصلا چه مرگت شده؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:37 توسط موشی| |

کلا معلوم بود که چی میشه.مگه اینها میذارن.هرچی میگی بابا یه ذره مراعات کنید مگه به خرجشون میره.من باید همیشه چوب ندونم کاری های اینها رو بخورم.یکی نیست بگه اون موقع که داشتید گندم می کاشتید می خواستید فکر حالا رو هم بکنید .نمیشه که ادم گندم بکاره اما توقع داشته باشه هندونه برداشت کنه.هرچی کاشت همون رو برداشت میکنه.ولی کو گوش شنوا؟؟پاک همه چیز رو بهم ریختن.تازه داشت همه چیز روبراه میشد.حسابی درهمو برهم شدم.دوباره بهم ریختم.کارام عقب مونده اما کو حواس جمع ! تازه یه چیزی هم از ادم طلب کار هم هستن این دیگه خیلی جالبه.یه چیزی هم دستی باید بهشون بدی.اخه چرا باید این همه زور و اجبار باشه؟ مگه من ادم نیستم! من هم حق دارم نفس بکشم.حالا چی کار کنم؟خالا کی حواب گو میشه؟ هیچکس! این جور مواقع که میشه
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:33 توسط موشی| |


Design By : Night Skin