اصلا حوصله نداشتم. حرفی هم برای زدن نداشتم.خیلی سعی کرد تا با هام چند کلمه ایی حرف بزنه اما نتونست. گاهی خیلی ساکت میشدم. تو خودم فرو میرفتم.شاید اغلب این طوری بود.خیلی سعی کرده بودم این طوری نباشم.موهام خیلی بد ترکیب شده بود. اما اصلا فرصت نمیکردم برم ارایشگاه.حسابی از ریخت افتاده بودم............اگز واقعا پول نداشتن چرا پس ۲ تا کامپیوتر خریده بودن....اون desk top رو تازه همین چند ماه پیش گرفته بودن.۲ هفته پیش هم یه lap top خریدن. .......خیلی جالبه.........هیچ کس باور نمیکنه که تا حالا یه کادو هم واسه من نگرفتن اون هم یه تازه عروس.....فکرش زو بکن.اون از وضع مراسم ........این هم بعدش. فقط یه ساعت مچی و یه قاب عکس بدترکیب به عنوان هدیه عروسی از طرف خانواده داماد به عروسشون نه حتی یه لباسی. یع گردن بندی ...........هیچی.......... اما من واسه عیدی برای همشون سعی کردم یه چیزی بگیرم با کلی مشکلات...........اما اونا ..........بابا و ننه اش بهش گفته بودن رو ما حساب نکن واسه مراسم.زندگیت هم پای خودت.ما هیچ کمکی نمیتونیم بهت بکنیم....البته کمکشون تو سرشون بخوره. خدا رو شکر که محتاج شون نیستیم.اما خوب ابنها یه احترامه...........لیاقت ندارن .....لیاقتوشون همون دخترایی که.......یکیش لنگه دختر خودشون.............
+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت7:54توسط موشک |
|