کاملا معلوم بود که منتظر این یارو دختره بود.چون با دیدنش اصلا نعجب نکرد. یکی دو روز پیش گفت که ..........اما نگفت که امروز منتظر این دختره است. چقدر هم عجله داشت.حاضر بود لباس پاره بپوشه اما زود خودش رو برسونه اینجا.......البته گفت با من بیا خوب من هم اومدم از از چیزی خبر نداشتم. نمیدونستم که........تازه دختره وقتی اومد........معدرت هم خواست که دیر کرده.........انگار خیای وقت بود همدیگر رو میشنا ختن. و بارها با هم کار کرده بودن.........همون مواقع که میگه میرم کتابخونه درس بخونم.......یا خلاصه........تازه همین الان میخواد یه بار دیگه هم بیاد با هم درس بخونن.انگار بار اولشون هم نبوده........تازه کلی هم تشکر کرد که براش منتظر شده تو..............به قول مامانم من انتظار زیادی دارم از این ادم.........عحب سرنوشی دارم من.....
..........
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت
2:28 توسط موشی| |