بی چاره خیلی دلش خوش بود. خوب منم نمیخواستم ناامیدش .....هر چند که چند باری سربسته بهش گفته بودم......اما ........من میدونستم این کارها فایده ایی نداره اون فقط داره خودش رو خسته میکنه.......من اینا رو میشناسم ........من خودم از جایی اومدم که ادماش کاری جز.............
قبول این حقیقت تلخ واسه من چندان کار سختی نبود.......چون.........اما اون نمتونست بپذیره............هضکش براش ثقیل بود........چون تا حالا لابد این چیزا رو ندید خوب به عمرش اما واسه من که تو تبعیض بزرگ شدم ............گرچه میتونه تجربه هایی براش باشه واسه ایندش اما نه اینکه ...........داره انگاری خودکشی میکنه...........
وقتی یارو بهانه های درپیتی اورده بود واسش طفلک شوکه شده بود........اما من حتی تعجب هم نکردم........چون..........
+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت8:9توسط موشک |
|