فکر میکردم ماجراهای قدیمی تموم شده.ولی نشده؟؟؟فکر میکردم از دست اون ادمها خلاص شدم؟!!!
هنوز هم اون ادمهای وحشتناک دارن نقشه میکشن .تا یه ضربه ای بزنند.
خدا به خیر بگذرونه!!!!من که کسی رو ندارم ازم دفاع کنه یا حداقل ازم حمایت کنه.یه پدر و مادر که تقریبا بر ضد من هستم و اصلا حرف منو قبول ندارن.یه پدری که فقط به خودش فکر میکنه.و حتی برای منافع شخصی با دشمن ادم هم صلح میکنه.
فقط یه پدر بزرگه پیر از پا افتاده که خدایی تا اخرین توانی که داشت از من دفاع کرد ولی حالا دیگه زمین گیر شده.دیگه نمیتونه.من هم کاری نتونستم براش بکنم.
حالا فقط من موندم.باز هم تنهای تنها مثل همیشه.با انبوهی از ............
+نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت21:47توسط موشک |
|