یه روزی یادمه معلممون سر کلاس گفت :هر انسانی وقتی احساس خوشبختی میکنه که واقعیت های زندگی رو بپذره. یادمه من گفتم : خانم اگه ما بخواییم بپذیریم اما اطرافیان نذارن چی؟؟...اون وقت چی کار باید کرد؟؟؟؟؟؟............
حالا حکایت منه. من همیشه سعی میکردم اما........
از همه بدتر اینکه من همیشه هم باید با سرنوشت بجنگم هم با همه اطرافیان و محیط اطرافم...........جدا عجب ..........
ادم تا برای خودش پیش نیاد باور نمیکنه. همه همین طورن........اومنا فقط برای دیگران روشن فکرن واسه من که میشه.............عجب ادمهایی فرشته.......میگه من نفهمیدم........چه حرفها..........مت کلی با هم حرف که چه عرض کنم کلی جر و بحث هم کردیم. حالا میگه............من با این جور ادمها چه کنم...........باور که که خیلی خسته ام....دلم میخواد برای خودم زندگی کنم. بدون وابستگی.......ازاد..ازاد..همش یه چیزی ته دلم منو اروم میکنه.......اما قبلا ها این طوری نبود.....وقتی ناراحت بودم.......وقتی ول زده بودم.......دیگه کار تموم بود.......اما حالا قبلا ها میزدم راحت زیرش اما ......حالا نمیتونم. نه اینکه نتونم.....یه چیزی ته دلم.....منو دوباره امیدوار میکنه..و وادار به ادامه......راه دشواری رو انتخاب کردم. خیلی دشوار........یه امتحان بزرگ و سخت.......اما چرا من؟؟یه چیزی ته دلم میگه: اره ..تو....
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت21:58توسط موشک |
|